محمدمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

محمد فرشته ی آسمانی

گفته های شیرین 2

سلام به دوستای مهربون مخصوصا دوستای همشهری پوزش مارو به دلیل غیبت در دیدار وبلاگی پذیرا باشید  ، به همه قول میدم که در دیدارهای بعدی حضور داشته باشیم و شما رو به محفل فضول و پر از شیطنت پسرم دعوت کنم ... چند وقته که گل پسملی ما دوباره کلماتی رو به زبون میاره که میخواستم اونارو در خاطرات زندگیش ثبت کنم و گزارشات را طبق شنیده ها بیان کنم .... این کلمات عجیب و غریب عبارتند از : ات ت ت : اتل متل توتوله اندونه : هندونه تی تی : کیوی حما : حمام تما : تمام رت  : رفت با : باز بت ( با فتحه ) : بست نه : نه من : من البته این من گفتن ها حکایتی دا...
25 ارديبهشت 1392

روز مادر

امروز 11/2/1392 مصادف با روز بهترین فرشته ی روی زمین مادر میباشد میخواستم این روز قشنگ رو به مادرم و مادر شوهر مهربانم تبریک بگویم و به خاطر تمامی زحماتی که برایم کشیدن از آنها تشکر و قدر دانی کنم و بگویم که از صمیم قلب دوستشان دارم و آرزو دارم که سالیان دراز سایشون بالای سرمون باشه ( انشااله )   مادر ای عزیز تر از جانم ای همدم و مونس تنهاییم ای یار و یاورم ای حلال مشکلاتم   عاشقانه دوستت دارم و روزت مبارک   ...
11 ارديبهشت 1392

نگاهی به سال 91 به روایت تصویر

از خرابکاری ها شروع میکنیم ... مجله خوانی : اینم آخر و عاقبت مجله خوندن به سبک بچه ها : دومین خرابکاری مربوط میشه به بهم زدن سفره افطاری ( بخدا اون روزاز دست این وروجک نفهمیدیم که چی خوردیم ) حالا نوبت شیرین کاری هاست ..... بهتره که به ادامه مطلب برین دوستان ، خوش میگذره توی 6-7 ماهگی بودی که علاقه خاصی به زیر روروئک داشتی که همیشه هم گیر میکردی ... تلاش برای رد شدن از زیر تلویزیون و رسیدن به پریز های برق ، چه دورانی بود ... اولین باری که غذا خوردی اولین سفر با هواپیما ( من چه استرسی داشتم ، فقط ...
11 ارديبهشت 1392

آخرین نوشته های سال 91

سال 91 با همه ی خوبی هاش تمام شد وجای خودش رو به سال جدید داد تنها اتفاقی که فرصت نشد از اون یادی کنم ، مریضی گل پسری و بستری توی بیمارستان بود که واقعا دم عیدی ضد حال بدی بود ، چون نفس مامان به طرز بدی اسهال و استفراغ داشت که مجبور شدیم بعد از کلی سرم و آمپول و اونو به مدت یک هفته بستری کنیم ... توی این مدت حالم خیلی گرفته بود که دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم و فقط ز خدا میخواستم که پسر مامان زود خوب بشه و به درگاهش التماس میکردم ... ولی به لطف پروردگار آقا محمد ما بعد از یک هفته مراقبت به حالت اولیه باز گشت و شادی دوباره راهشو به خونه ما باز کرد ... لازم به ذکر است که تاریخ بستری از 2/12/91 تا 7/12/91 بوده...
11 ارديبهشت 1392

سیزده بدر 92

سلام به عزیز دلم ، پسر قشنگم ، پاره تنم ، نفس خودم و قلب بابا عبداله سیزده بدر امسال رو هم به خوبی و خوشی سپری کردیم و به همراه خانواده بابایی و خاله های بابایی یک روز قشنگ و به یاد موندنی رو برای خودمون رقم زدیم ... جایگاه امسال پارک ساحلی (باغ وحش ) بود که جای خوب و باصفایی بود ولی ناگفته نمونه که خیلی گرم بود و کمی تا قسمتی با شما وروجکا اذیت شدیم شما هم که هزار ماشااله ، اینقده فضضضضضضضضضول که غیر قابل کنترل شدین ، ولی بازم ما صبر پیشه میکنیم که انشااله این مراحلم به پایان برسه (البته اگه بچه این فضولی هارو نداشته باشه ، که بچه نیست ) ناهار هم مادر جون زحمت کشیدن و پلو ماش و کباب ترت...
8 ارديبهشت 1392

گفته های شیرین

پسر گل مامانی ، چند وقته که تقریبا شروع به حرف زدن کرده و یه چیزایی میگه ، البته ناگفته نماند که تمام خواسته هاشو با ایما و اشاره میرسونه و ماهم تقریبا همه رو انجام میدیم ... عشقم تمام اعضای بدنشو میشناسه و وقتی که ازش میپرسم همه رو بهم نشون میده ( دست ها - پا ها - گوش ها - مو ها - چشم ها - شکم - لبات - سر و ... ) حالا کلماتی رو که میتونه تلفظ کنه رو مینویسم تا در آینده های نه چندان دور بخونه و لذت ببره ... ماما : مامان بابا : بابا آبه : آب دادا : داداش ( منظور پسر عموهان ) دد ( با فتحه )  : دختر خاله رو اینجوری صدا میزنه آن آن :ماشین ام ( با فتحه ) : شیر به به : غذا ...
3 ارديبهشت 1392
1